گاهی اوقات با دیدن چیزی یا كسی و یا اتفاقی به یاد زمانی می افتم كه اتفاقات رو میدیدم و عكس نمی گرفتم نه اینكه نخوام بلكه فكر عكاسی و عكاس شدن به ذهنم خطور نكرده بود در بچگی به خاطر قرار داشتن خونهء قدیمیمون در مسیر گلزار شهدا هر روز یا دو روز یكبار خانواده هایی رو میدیدم كه برای تشییع شهیدشون میومدن. بدون اغراق در70درصد تشییع ها بودم فقط به خاطر كنجكاوی و زیبایی مراسم .مارش نظامی ارتش توی همهء مراسم بود كه هنوز صداش توی گوشمه.
481.jpg
این عكس رو دیشب در مرقد امام از آقای سید حسن خمینی گرفتم .امروز كه نگاه میكردم دقیقا یاد تصاویری افتادم كه سال1368از مراسم ارتحال امام و بخصوص از پدر این بزرگوارمیدیدم .بعدها كه عكاسی رو شروع كردم و عكسهای برادر بزرگم از این مراسم رو دیدم تازه فهمیدم چه بد موقع بچه بودم اگه فقط 10 سال زودتر به دنیا اومده بودم در جنگ و دیگر حوادث مهم اون دوران عكاسی میكردم یا لااقل حضور داشتم. البته به دلیل شرایط خانوادگی احتمال عكاسی خیلی بیشتر بود. عكسهای مراسم دیشب 1 و 2 نوشته شده توسط:مهدی
پیشنهاد می کنم حتما در شبهای احیا یک سر امامزاده صالح بروید.خیلی دیدنی است!
DSCF0208.jpg
DSCF0212.jpg
DSCF0219.jpg
نوشته شده توسط یلدا
یه جورایی حس میكردم نمیتونم خوب كار كنم ولی توی فضای مراسم كه رفتم خود به خود تصاویر شكل میگرفتن چند تا از كاهای دیشبم رو دوست دارم از جمله عكسهایی رو كه میبینید
421.jpg
428.jpg
بقیه عكسها رو هم اگه خواستید ببینید 1 و 2 مهدی
"فقط یك و نیم میلیون تومان به فالبین دادم , تا مرز افغانستان دنبالش رفتم اونور مرز هم عكسشو فرستادم آخرش توی چاه پیداش كردم" وقتی میگفت: چقدر بد بختم وقتی میگفت:جسد بچه ام با جسد بچهء بعدی قاطی شده بود وقتی خجالت میكشید بگه دیه رو احتیاج داره وقتی میگفت:اگه این بچه ام دیابت نداشت و بدون من زنده میموند خود كشی میكردم و وقتی اون بچهء دیابتی به عكس برادر از دست رفتش نگاه میكرد و میگفت: آره خودكشی میكرد ,ولی زنده باشی خوبه! ........ دیگه عكس نمیگیری قول میدم عكس نمیگیری فقط میخوای بری یه گوشه زار بزنی و از انسان بودن (احتمالی)خودت شرمسار باشی
97EE9712.jpg
97EE9730.jpg
97EE9657.jpg
این عكسها از دو خانوادهء پاكدشتی كه بچه هاشون رو توی اون فاجعه از دست دادن نوشته شده توسط:مهدی
صفحه 47 از 48
صفحه قبلی |<< << < ... 46  [47]  48  >> >>| صفحه بعدی